"شیخ شیراز"
بگذریم طی این چند روز در حالی که تو بیمارستان زیر سرم بودم فقط به گذشته سفر کردم،گذشته ای که این بار فکر مثبت من بود که زیبا و خواستنیش کرده بود،با این مقدمه می خواستم بگم که هر آدمی می تونه بهترین تصمیم ها رو بگیره اگر دید مثبتی به زندگی داشته باشه و خودش باشه{خودـخودش}اینطور نیست؟
این فکر من به نظر خیلی ساده و پیش پا افتاده میاد ،می دونم !ولی خیلی مهمه چون ممکنه با یه انتخاب درست تمام زندگی تغییر کنه...
ویه فال حافظ همراه با ویرس آنفولانزای خوکی:
| خوش است خلوت اگر یار یار من باشد | نه من بسوزم و او شمع انجمن باشد | |
| من آن نگین سلیمان به هیچ نستانم | که گاه گاه بر او دست اهرمن باشد | |
| روا مدار خدایا که در حریم وصال | رقیب محرم و حرمان نصیب من باشد | |
| همای گو مفکن سایه شرف هرگز | در آن دیار که طوطی کم از زغن باشد | |
| بیان شوق چه حاجت که سوز آتش دل | توان شناخت ز سوزی که در سخن باشد | |
| هوای کوی تو از سر نمیرود آری | غریب را دل سرگشته با وطن باشد | |
| به سان سوسن اگر ده زبان شود حافظ | چو غنچه پیش تواش مهر بر دهن باشد |
*مواظب باشین از این ویروس خوشگله نگیرین!!!
*یه سوال:با این مصرع موافقین:خدایا منعمم گردان به درویشی و خرسندی؟یعنی درویش باشی و خرسند باشی! این خوبه یا خوب تره؟
زندگي مثل اين مكعب مي مونه البته حل كردنش ،سخته ولي ميشه!!!
"..." عزيز هميشه همراه،امروز بعد از كلي فكر و كلنجار با خودم و بعداز چند سال تصميم گرفتم !!!
-خودم رو دست تو مي سپارم...منو در ياب...
-.....!
**روشن عزيز، باشه، آره ..."بیدلی در همه احوال خدا با او بود/او نمی دیدشو از دور خدایا می کرد"
خیلی وقتااز این که مطمینی کسانی که دوستر میداری ز جان خویش هستن ،فقط هستن!خیالت راحته. حتی اگر چند گاهی نبینیشون ولی امان از اون غریب لحظه هایی که بودن هم دردی رو دوا نمی کنه!!!تو پر از تمنا و خواستنی در حالی که دستهایی که باید ببخشند خالی خالی...!
-تا حالا اینو حس کردین؟
-بازگشت دوباره بهتره یا فراموش کردن برای همیشه یا واژه ها رو به مسلخ بی حرفی بردن؟کدوم؟
******** ******* ********
پ.ن.این چنین بر من روا مدار...
پ.ن. سنه یا "سن" دئمگ یا "سیز" دئمگ اما سن سیز نه دئمگ...!!
عمریاست پریشانی دل بسته به مویی است تنها سر مویی ز سر موی تو دورم
يادم مياد كه از كوچه اي رد مي شدم كه خونه هاي زيادي توي اون كوچه بود مثل كوچه هاي ديگه!ولي يه خونه اي بود كه با بقيه خونه ها فرق داشت چون هيچ پنجره اي نداشت فقط ديوار بود اما نه، همش حصار بود،رفتم داخلش. خونه ي دلتنگي بود كه يه ناشناس كوچيك روي ديوار داخل خونه عكس پنجره كشيده بود !يه پنجره باز...
و روي يه صندلي چوبي قهوه اي نشسته بود و زل زده بود به پنجره؛توي پنجره اش هميشه و هر لحظه يكي مي اومد يكي كه استوار بود يكي كه با خودش كلي قاصدك مياورد در حالي كه با خودش، با ديوارها، با من ،با... زمزمه ميكرد: "آخر كوچه مرا مي خواند/تپش شوق رسيدن زير پايم جاري است/ كوچه از آمدنم بي خبر است/ كاش مي شد بروم/ آخر كوچه مرا منتظر است ومبادا كه سكوتش را گامهايم شكند...!"¹اين نجوا تمام فضا رو آغشته كرده بود. اصلا نميدو نم كسي بود يا چيزي بود،آخه خيلي دور بود! شبيه يه حس امنيت يا اعتماد يا يه كتاب شعر با دوتا قلب" براي زيستن"²...شايد خدا بود نه نمي دونم!شايدم ...
مهم اينهَ كه داشت مي اومد نزديك و نزديك ترحالا بيشتر از اون كوچولوي ناشناس من بودم كه به اين " وهم سبز"³ دچار شده بودم اونقدر كه داشت يادم مي رفت كه اين پنجره يه نقاشيه و من يه عابر...*
***** ***** ****** ******** ******* *****
1- شعر از استاد عزيز و بزرگوارم خانم فرزانه هراتيان از كتاب لحظه اي كه نيست.
2-"براي زيستن" عنوان شعري از احمد شاملو
3-"وهم سبز"عنوان شعري از فروغ فرخزاد
۴-عبور باید کرد...
پ.ن.احساس کردم استعداد نویسندگی دارم البته یه کم (چه توهمی!)،بنابراین نوشتم!!!
وَإِذَا سَأَلَكَ عِبَادِي عَنِّي فَإِنِّي قَرِيبٌ أُجِيبُ دَعْوَةَ الدَّاعِ إِذَا دَعَانِ فَلْيَسْتَجِيبُواْ لِي وَلْيُؤْمِنُواْ بِي لَعَلَّهُمْ يَرْشُدُونَ
"سوره : البقرة آیه : 18۶ "
"چون بندگان من در باره من از تو بپرسند ، همانا که من نزديکم و به ندای کسی که مرا بخواند پاسخ می دهم پس به ندای من پاسخ دهند و به من ايمان آورند تا راه راست يابند"
And when My servants ask you concerning Me, then surely I am very near; I answer the prayer of the suppliant when he calls on Me, so they should answer My call and believe in Me that they may walk in the right way.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
پ ن....و خدایی که در این نزدیکی است...
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
پ.ن.پیام رو از دوست دوران مدرسه ام دریافت کردم که ۸سال ندیده بودمش!۲روز پيش كه به طور اتفاقي ديدمش خيلي سرد بود،فكر كردم همه چي رو فراموش كرده،همه اون روزاي خواستني رو ولي امشب با پيامش...
-خيلي دل تنگم!
التماس دعا
حتی اگر معتقد سرسخت به" اختیار و اراده ـ انسان" باشی !
به همین راحتی!
اینطور نیست؟
