تبليغاتX
تنها صداست که می ماند...

parvaz367

عابر

parvaz367

http://parvaz367.blogfa.com

تنها صداست که می ماند...

تنها صداست که می ماند...

تنها صداست که می ماند...

سپر باش میان من و دنیا
که دنیا در تو تجلی خواهد کرد.
بر من ببند چون سدی عظیم
که در سایه تو، من آسمان دایم اردیبهشت خواهم بود...!
نادر ابراهیمی
×××××××××××××××××
زیر هر مطلبی که نوشتم
" نجوای سکوت هایم ":
یعنی خط خطی های خودمه...!

تنها صداست که می ماند...

تنها صداست که می ماند...
چندان بنشینم،که بر آیدنفس صبح       "کان وقت به دل می رسد از دوست پیامی"

                                                                                           "شیخ شیراز"

+ نوشته شده در جمعه هشتم آبان 1388ساعت توسط عابر |
آنفولانزای پردردسر
بعد از ۱۰ بیماری هنوز سر گیجه دارم ،عجب ویروسیه!!!داشتم فکر میکردم اگه منم مثل این ویروس باشم خیلی خوب میشهمی دونید چرا؟

بگذریم طی این چند روز در حالی که تو بیمارستان زیر سرم بودم فقط به گذشته سفر کردم،گذشته ای که این بار فکر مثبت من بود که زیبا و خواستنیش کرده بود،با این مقدمه می خواستم بگم که هر آدمی می تونه بهترین تصمیم ها رو بگیره اگر دید مثبتی به زندگی داشته باشه و خودش باشه{خودـخودش}اینطور نیست؟

این فکر من به نظر خیلی ساده و پیش پا افتاده  میاد ،می دونم !ولی خیلی مهمه چون ممکنه با یه انتخاب درست تمام زندگی تغییر کنه...

ویه فال حافظ همراه با ویرس آنفولانزای خوکی:

خوش است خلوت اگر یار یار من باشد       نه من بسوزم و او شمع انجمن باشد
من آن نگین سلیمان به هیچ نستانم       که گاه گاه بر او دست اهرمن باشد
روا مدار خدایا که در حریم وصال       رقیب محرم و حرمان نصیب من باشد
همای گو مفکن سایه شرف هرگز       در آن دیار که طوطی کم از زغن باشد
بیان شوق چه حاجت که سوز آتش دل       توان شناخت ز سوزی که در سخن باشد
هوای کوی تو از سر نمی‌رود آری       غریب را دل سرگشته با وطن باشد
به سان سوسن اگر ده زبان شود حافظ       چو غنچه پیش تواش مهر بر دهن باشد

*مواظب باشین از این ویروس خوشگله نگیرین!!!

*یه سوال:با این مصرع موافقین:خدایا منعمم گردان به درویشی و خرسندی؟یعنی درویش باشی و خرسند باشی! این خوبه یا خوب تره؟

+ نوشته شده در سه شنبه پنجم آبان 1388ساعت توسط عابر |
من غلام قمرم غیر قمر هیچ مگو

من غلام قمرم غیر قمر هیچ مگو
پیش من جز سخن شمع و شکر هیچ مگو

سخن رنج مگو جز سخن گنج مگو
ور ازین بیخبری رنج مبر هیچ مگو

دوش دیوانه شدم عشق مرا دید و بگفت
آمدم نعره مزن جامه مدر هیچ مگو

گفتم ای عشق من از چیز دگر می ترسم
گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو

من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت
سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو 

قمری جان صفتی در ره دل پیدا شد
در ره دل چه لطیفست سفر هیچ مگو    

گفتم ای دل چه مه است این، دل اشارت می کرد
که نه اندازه توست این بگذر هیچ مگو 

گفتم این روی فرشته است عجب یا بشر است؟
 گفت این غیر فرشته است و بشر هیچ مگو

ای نشسته تو درین خانه پر نقش و خیال
خیز ازین خانه برو رخت ببر هیچ مگو
  
گفتم ای دل پدری کن نه که این وصف خداست
گفت این هست ولی جان پدر هیچ مگو

حضرت مولونا

                           **********   ****************   ***********

امیدوارم...


+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم مهر 1388ساعت توسط عابر |
روبيك_زندگي

زندگي مثل اين مكعب مي مونه البته حل كردنش ،سخته ولي ميشه!!!

"..." عزيز هميشه همراه،امروز بعد از كلي فكر و كلنجار با خودم و بعداز چند سال تصميم گرفتم !!!

-خودم رو دست تو مي سپارم...منو در ياب...

-.....!

**روشن عزيز، باشه، آره ..."بیدلی در همه احوال خدا با او بود/او نمی دیدشو از دور خدایا می کرد"

 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم مهر 1388ساعت توسط عابر |
این روزا...

خیلی وقتااز این که مطمینی کسانی که دوستر میداری ز جان خویش هستن ،فقط هستن!خیالت راحته. حتی اگر چند گاهی نبینیشون ولی امان از اون غریب لحظه هایی که بودن هم دردی رو دوا نمی کنه!!!تو پر از تمنا و خواستنی در حالی که دستهایی که باید ببخشند خالی خالی...! 

-تا حالا اینو حس کردین؟

-بازگشت دوباره بهتره یا فراموش کردن برای همیشه یا واژه ها رو به مسلخ بی حرفی بردن؟کدوم؟

                                   ********  *******  ********

پ.ن.این چنین بر من روا مدار...

پ.ن. سنه یا "سن" دئمگ یا "سیز" دئمگ اما سن سیز نه دئمگ...!!

 

+ نوشته شده در شنبه هجدهم مهر 1388ساعت توسط عابر |
...

عمری‌است‌ پریشانی دل بسته به مویی است        تنها سر مویی ز سر موی تو دورم

+ نوشته شده در جمعه هفدهم مهر 1388ساعت توسط عابر |
عبور گیج یه عابر...

يادم مياد كه از كوچه اي  رد مي شدم كه خونه هاي زيادي توي اون كوچه بود مثل كوچه هاي ديگه!ولي يه خونه اي بود كه با بقيه خونه ها فرق داشت چون هيچ پنجره اي نداشت فقط ديوار بود اما نه، همش حصار بود،رفتم داخلش. خونه ي دلتنگي بود كه يه ناشناس كوچيك روي ديوار داخل خونه عكس پنجره كشيده بود !يه پنجره باز...

و روي يه صندلي چوبي قهوه اي نشسته بود و زل زده بود به پنجره؛توي پنجره اش هميشه و هر لحظه يكي مي اومد يكي كه استوار بود يكي كه با خودش كلي قاصدك مياورد در حالي كه با خودش، با ديوارها، با من ،با... زمزمه ميكرد: "آخر كوچه مرا مي خواند/تپش شوق رسيدن زير پايم جاري است/ كوچه از آمدنم بي خبر است/ كاش مي شد بروم/ آخر كوچه مرا منتظر است ومبادا كه سكوتش را گامهايم شكند...!"¹اين نجوا تمام  فضا رو آغشته كرده بود. اصلا نميدو نم كسي بود يا چيزي بود،آخه خيلي دور بود! شبيه يه حس امنيت يا اعتماد يا يه كتاب شعر با دوتا قلب" براي زيستن"²...شايد خدا بود نه نمي دونم!شايدم ...

 مهم اينهَ كه داشت مي اومد نزديك و نزديك ترحالا بيشتر از اون كوچولوي ناشناس من بودم كه به اين   " وهم سبز"³ دچار شده بودم اونقدر كه داشت يادم مي رفت كه اين پنجره يه نقاشيه و من يه عابر...*                                                        

                                  ***** ***** ****** ******** ******* *****

1- شعر از استاد عزيز و بزرگوارم خانم فرزانه هراتيان از كتاب لحظه اي كه نيست.

2-"براي زيستن" عنوان شعري از احمد شاملو

3-"وهم سبز"عنوان شعري از فروغ فرخزاد

۴-عبور باید کرد...

پ.ن.احساس کردم استعداد نویسندگی دارم البته یه کم (چه توهمی!)،بنابراین نوشتم!!!

 

+ نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم مهر 1388ساعت توسط عابر |
عاشقانه تر... نزدیکتر...
                     آن غـريب از ‌ذوق آواز غـريب از زبان حق شنود "انی قریب" 

 

 وَإِذَا سَأَلَكَ عِبَادِي عَنِّي فَإِنِّي قَرِيبٌ أُجِيبُ دَعْوَةَ الدَّاعِ إِذَا دَعَانِ فَلْيَسْتَجِيبُواْ لِي وَلْيُؤْمِنُواْ بِي لَعَلَّهُمْ يَرْشُدُونَ

  "سوره : البقرة    آیه : 18۶ "

"چون بندگان من در باره من از تو بپرسند ، همانا که من نزديکم و به ندای کسی که مرا بخواند پاسخ می دهم پس به ندای من پاسخ دهند و به من ايمان آورند تا راه راست يابند"

And when My servants ask you concerning Me, then surely I am very near; I answer the prayer of the suppliant when he calls on Me, so they should answer My call and believe in Me that they may walk in the right way.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پ ن....و خدایی که در این نزدیکی است...

+ نوشته شده در سه شنبه سوم شهریور 1388ساعت توسط عابر |
يادگار دوران...
امروز با یه  اس ام اس تا شیرین ترین خاطرات بی مرز ـ پر تب وتاب کودکی و نوجوانی هام پرواز کردم... 

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پ.ن.پیام رو از دوست دوران مدرسه ام دریافت کردم که ۸سال ندیده بودمش!۲روز پيش كه به طور اتفاقي ديدمش خيلي سرد بود،فكر كردم همه چي رو فراموش كرده،همه اون روزاي خواستني رو ولي امشب با پيامش...

-خيلي دل تنگم!

التماس دعا

+ نوشته شده در شنبه سی و یکم مرداد 1388ساعت توسط عابر |
جبر _تقدیر
گاهی اوقات همه  چی رو سرنوشت رقم می زنه ،حتی اگر مایل نباشی!

حتی اگر معتقد سرسخت به" اختیار و اراده ـ انسان" باشی !

به همین راحتی!

اینطور نیست؟

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم مرداد 1388ساعت توسط عابر |

قالب وبلاگ

free Template Blog

قالب پرشين بلاگ

قالب بلاگفا